این روزها احوالات ما
بازم تاخیر داشتم شرمنده 
رفته بودیم تبریز و دست داداشی رو باز کردیم.
خدارو شکر که الان حالش خوبه خوبه.
فط یکم دستش خشک شده که اونم دکتر گفته با ماساژ خوب میشه.
عسل ما هم خوبه و حسابی بلا شده.

پنج شنبه 92/07/06 با یکی از همکارای بابا رفته بودی گردش البته خانوادگی.

بعدشم برا شام رفتیم خونه ی اونا که بابا و عمو اشکان برا شام فلافل گرفتن و اونو هم نوش جان کردیم. جای همه ی دوستان سبز
فردای اون روز قرار بود که بنده به سفارش آقا اشکان آش بپزم 

اولش میترسیدم بد بشه ولی خیلی خوب شده بود.
عصر با هم رفتیم طرفای یکی از سد های نزدیک میانه.
که خیلی خوب بود و عسل کلی کیف میکرد و همش در حال بازی بود. 

عسل هم که عاشق آبه همش میگفت مامان خوشحالم به آب

دورت بگردم من دختر گلم.
خلاصه از این که دخمل مامان انقدر خوشحاله و بهش خوش میگذره خیلی خوشحالم. 

امیوارم که همیشه همینطور باشه و خوشحال.
الانم توی خواب نازه و لالا کرده .
چند تا از عکساشو میذارم تا دلتنگیتون برطرف بشه.



مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


این روزها احوالات ما 




